مرتضى راوندى
555
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
لعنتى خياطى دل خود را خوش سازد . فهميدم كه تخلصش « درزى » است . گفتم بهبه ، عجب تخلص خوبى انتخاب كردهايد . واقعا تنزل من السّماء است و براى شما ساخته شده است و مو ، لاى درزش نمىرود . . . گفت تخصص من در مناظره و تمثيل است و اگر اجازه بدهيد و حوصله داشته باشيد مناظرهاى را كه همين پريشب كه بيخوابى به سرم زده بود ساختهام برايتان بخوانم . منتظر جواب رد يا قبول نشد و از كشوى خياطى دفترچهاى را كه مبلغى نخ پاره و نوار و قيطان در لابلايش لانه گزيده بود بيرون كشيد و ورق زد و صفحهاى را كه مىجست پيدا كرد و با آب دهان انگشت را تر كرد و آن صفحه را مقابل چشم آورد و ناگهان قد علم كرد و باد در غبغب انداخت و با صدائى كه با آن جثه ضعيف و نحيف مناسبتى نداشت و از بيخ خرخره چون هزارپاى زخم ديدهاى پيچان و لغزان بيرون مىخزيد بناى خواندن را گذاشت : « نخ به سوزن گفت اى يك چشم حيز * با منت چيست اينهمه قهر و ستيز » « گر نباشم من بگو سود تو چيست * زين همه نيرنگ مقصود تو چيست ابيات پشت سر هم از چرخ خياطى حنجره بيرون مىريخت . در خاطرم نمانده است ولى همينقدر مىدانم كه سوزن از نى و ناى صحبت مىدارد و مىگويد من آدم ضعيف مرتاض و ناتوانى هستم و با همين يك چشم و تن زار و نزار شكر پروردگار را بجا مىآورم و برهنگان را مىپوشانم و دلم مىخواهد دراز بكشم و با تن و جان پاك به حمد و ثناى خياطى كه پنجه قدرتش خلعت خلقت را دوخته است مشغول باشم اما تو كه اسمت نخ بر وزن يخ است با آن قد دراز و آنهمه ادعاهاى رنگارنگ پيچ اندر پيچ چه خدمتى از دستت ساخته است جز اينكه رشتهء ستم به گردن من ناتوان بيندازى و مرا به صد سوراخ و ثقبه بكشانى . . . قطعه شعر استاد خياط نخى بود كه پايان نداشت . سينه تنگى را بهانه ساخته خود را از آن مغاك تيره و تار بيرون انداختم . حوصلهام سر رفته بود و مانند طفلى كه از مكتب گريخته باشد دلم مىخواست گوشهء دنجى بيابم و گلوئى تر كنم و نفسى به آزادى تازه كنم . چشمم در همان حوالى به قهوهخانهاى افتاد كه پاتوق دوستان بود و هفتهاى يكى دوبار در آنجا گرد آمده دماغى تر مىكرديم . روزنامهچى شاعر وارد شدم . باغچهء كوچك مصفا و پاك و پاكيزهاى بود ، از آن باغچههائى كه نمونهء